تبليغاتX
دختري از جنس كريستال

ديده از اشك و دل از داغ و لب از آه پر است،عشق در هر رهگذري رنگ دگر مي ريزد

ÐαЯKLADY

کمیابترین کدهای جاوا


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

 

من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم كه از من عاشقتر باشد و از من برای تو مهربانتر...

من تو را به كسی هدیه می دهم كه صدای تو را از هزار فرسخ راه دور  در خشم...

در مهربانی...

در دلتنگی...

در هزار همهمه دنیا یكه و تنها بشناسد...

من تو را سخاوتمندانه به كسی هدیه می دهم

كه راز  آفتابگردان و تمام سخاوت های عاشقانه این گل معصوم را بداند ...

و ترنم دل پذیر هر آهنگ....

هر نجوای كوچك....

برایش یك خاطره مشترك باشد...

او باید از رنگین كمان چشمان تو تشخیص بدهد

كه امروز هوای دلت آفتابیست

یا آن دلی كه من برایش میمیرم سرد و بارانیست ...

همان طور عاشق ..

همان طور مبهوت ...

آیا كسی پیدا خواهد شد از من عاشق تر

و از من مهربانتر برای تو ؟ ...

تو را سخاوتمندانه با دنیایی از حسرت خواهم بخشید ...

و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسید ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 11 AM توسط کریستال |

 

من چشم گذاشتمو تو گم شدي براي هميشه ميان ثانيه هاي بي روح زندگي.

نمي دانم هنوز هم نامه هايم را ميخواني از پس سپيدي كاغذ

يا براي هميشه مرا و هر آنچه كه مرا به يادت مي آورد فراموش كرده اي؟

روزها از پس هم مي آيند و مي روند بي آنكه بدانند من هنوز

در پيچ و تاب گذشته ام و چيزي از آينده حس نمي كنم.

 مي خواهم خود را بيابم در ميان سكوت تلخ و كشنده گذشته.

در راه مانده ام و كسي صداي فرياد خاموش مرا نمي شنود.

تنهايم .به چه جرمي؟

i'm alone

+ نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 12 PM توسط کریستال |

 

ميخواهم چشمانم را با انتظار قاب بگيرم و ميان لحظه هاي بي كسي پرسه بزنم.

مي خواهم با تولد بي وفاييها انس بگيرم تا آزار جدايي آزارم ندهد.

چتري از تلخي بر سرم سايه سار كنيد و به ناله هاي نفسهايم گوش نسپاريد.

بگذاريد بغضهايم را مزه مزه كنم و دلتنگ دلتنگيهايم بمانم.

مي خواهم به شهر روياهايم برگردم.

بايد تاوان دلخوشيهايم را پس بدهم.

بگو تا بدانم،

وقتي بسادگي از دلداگي ام دل بريدي،

وقتي بي خيال رفتي،

پاهايت نلرزيد؟

بگو تا بدانم،

دلت هوايم را نكرده؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 4 دی1388ساعت 6 PM توسط کریستال |


یکی آمد که دنیایش شروعی تازه در من بود

پر از احساس موسیقی، شبیه لحن سوسن بود

ردیف آرزوهایش کمی تا قسمتی ابری

نگاه ساده اش اما،همیشه صاف و روشن بود

حریم پاک مریم را به کرکس ها نمی بخشید

برایش ناز سنجاقک، همیشه سهم لادن بود

به زخم گل نمی خندید،مهتابی تر از شب بود

همیشه بود، و می آمد ولی از جنس رفتن بود

شبی در شعر من گم شد،کسی که با غزل آمد

همان عزیزی که دنیایش شروعی تازه در من بود

شبی در عالم مستی نشستم گریه ها کردم

برای این دل خسته ی عشقم شبی تا صبح دعا کردم

دعا کردم که مهرش برود از دل من

ولی آهسته می گفتم ، خدایا اشتباه کردم.


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 2 PM توسط کریستال |

 

پرسيد كه چرا دير كرده است؟

نكند دل ديگري او را اسير كرده است؟

خنديدمو گفتم او فقط اسير من است

تنها دقايقي چند تاخير كرده است

خنديد به سادگيم آيينه و گفت:

احساس پاك تو را زنجير كرده است

گفتم:از عشق من چنين سخن نگو

گفت:خوابي،سالها دير كرده است

در آيينه به خود نگاه مي كنم .آه ه ه

عشق او عجب مرا پير كرده است

گفت آيينه كه منتظر نباش او

براي هميشه دير كرده است ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 5 AM توسط کریستال |

 

خیلی اتفاقی . اتفاق افتاد ...

خیلی اتفاقی . خیلی اتفاق ها افتاد .

خیلی اتفاقی . خیلی راه ها را رفتم .

خیلی اتفاقی . حرف هایی زدم .

خیلی اتفاقی . حرف هایی شنیدم .

خیلی اتفاقی . پا به مکان های مهمی گذاشتم .

خیلی اتفاقی . تجربه هایی بدست آوردم .

خیلی اتفاقی . چیز هایی آموختم .

خیلی اتفاقی . فهمیدم که هیچ کدام اتفاقی نبودند .

 حتی رفتن تو هم اتفاقی نبود .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11 AM توسط کریستال |

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 3 PM توسط کریستال |

 

رفته اي ...اما

هيچ مي داني در شبستان نبودنت مهتاب يكسره بر بغضهايم مي بارد؟

هيچ ميداني ياسهاي دلم در نبود تو كه بهارشان بودي عطري براي پراكندن ندارند؟

برگرد...

برگرد و آنقدر بمان تا مرا خسته ي وصال كني

برگرد و آنقدر بخوان تا غمنامه ام در ترنم عاشقانه هايت غرق شود

برگرد كه در نبودنت تمام كلمات با بغضشان جلوه گاه سكوت دردناكم شده اند

برگرد كه اگر برگردي حضور نيلگونت مركب غم را از تار و پود شفق پاك مي كند.

 

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 2 PM توسط کریستال |

 

برايم قصه اي بگو كه از غصه خالي باشد

يا شعري بخوان كه شاعرش دلسوخته نباشد

برايم از احساسي بنويس كه از اشك هجران خيس نشده ،

از ميلاد وفا بگو تا عشق جاودانه شود

تا كوچه ها خالي از انتظار و شبها خالي از تنهايي شوند.

هر برگ از دفتر زندگي پر از حسرت است و ساحل روياهايم غرق در زير امواج درد آلود غمها مانده است.

مرا ديگر تاب شنيدن ناله هاي دلي نيست كه از زخم بيوفايي مي نالد.

قايق دلخوشيها را به سويم روانه كن برايم حرفي نو بگو ،ترنم آرزو ها را زمزمه كن.

تا شايد دردمندم نخوانند.

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10 PM توسط کریستال |

 

من بايد قايقم را بر آب افكنم.ساعات خسته در ساحل ميگذرند-

افسوس بر من!

بهار گل افشاني كرده و وداع گفته.

من اكنون با باد گلهاي بي ارزش رنگ پريده چشم براهم و آهسته مي روم.

امواج خروشان شده ،

و در كوچه پر سايه ساحل برگهاي زرد خزان چرخ مي خورد و فرو مي ريزد.

تو بر چه تهي خيره مينگري! آيا لرزشي احساس نمي كني كه با آهنگ ترانه دور دست از آن ساحل

پروازكنان در آسمان ميگذرد؟

 

 

+ نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 2 PM توسط کریستال |